تبليغاتX
بچه محلا
از هر دری سخنی

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سرنابینایی.اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سرزند بی ارزش است و دوست داشتن ازروح طلوع می کند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد. عشق در غالب دلها٫شکلها ورنگهای تقریبا˝مشابهی٫متجلّ� � می شود و دارای صفات و حالات و ظاهرمشترکی است. اما دوست داشتن درهر روحی جلوهٔ خاص خویش دارد وازروح رنگ می گیرد و چون روحها برخلاف غریزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژهٔ خویش دارد٫ می توان گفت:که به شمارهٔ هر روحی٫ دوست داشتنی هست

 

 

من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:40  توسط P.Z.F | 

 

 

 

رياضي: بازي با مرگ

 

نمره 10: ميخواهم زنده بمانم

 

نماينده کلاس: پليس جوان

 

 رئيس آموزش پرورش: پدرسالار

 

کيف: محموله مهم
امتحان فيزيک: ملاقات با مرگ
روزي که معلم نمي يايد: ماجراهاي باورنکردني
مدرسه دولتي: بينوايان

 

معلم پرورشي: مهر پدري
باباي مدرسه: مردي از جنس بلور
روزهاي تعطيل: روز فرشته
شاگرد اول: لوک خوش شانس
دانش آموز مردودي: بر باد رفته
کلاس خصوصي: جيب برها به بهشت نمي روند
مدرسه ي غيرانتفاعي: به خاطره يه مشت دلار
سالن امتحان: پايگاه جهنمي
نمره بيست: پرنده کوچک خوشبختي
زنگ هنر: رنگ خدا
زنگ ورزش: دختري با کفش هاي کتاني
برنامه ي صبحگاهي: خواب و بيدار
زنگ خونه: ديوانه اي از قفس پريد
گروه سرود: آواز قو
دفتر مدرسه: سگ کشي
آب خوري مدرسه: عطش
مشاور مدرسه: با من بمان
معاون و مدير:قرمز
در دفتر مدرسه: خط قرمز
زنگ تفريح: پر پرواز
کلاس زبان: کيف انگليسي
کتابخانه: در پناه تو
زنگ رياضي: عشق + 2

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:39  توسط P.Z.F | 

 

 

مرد مجرد: مرديست که فرصت بدبخت کردن يک زن را از دست داده است!

 

مردها همه مثل هم‌اند فقط صورت‌هايشان فرق مي‌کند!

 

عشق «کور» است اما ازدواج واقعا «چشم بازکن» است!

 

اگر مردي از شما پرسيد به چه دسته کتابي علاقه‌منديد بگوييد به دسته چک!

 

به ياد داشته باشيد شوخي کردن با مرد براي او اين مفهوم را ندارد که داريد به او جوک و لطيفه تعريف مي‌کنيد، بلکه آنها فکر مي‌کنند که داريد به آنها مي‌خنديد و دستشان مي‌اندازيد!

 

اگر مرد به قصد قهر، خانه را ترک کرد شما هم در را ببنديد!

 

بهترين راه براي وادار کردن يک مرد به انجام دادن کاري اينست که به او بگوييد براي انجام آن کار خيلي پير است.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:36  توسط P.Z.F | 

 

 

 

"شکسپیر : اگر کسی را دوست داری رهایش کن اگر سوی تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده"

 

دانشجوی شکاک : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...اگر برگشت ، از او بپرس چرا ؟

 

دانشجوی صبور : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد

 

دانشجوی رشته صنایع : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهایش کن ، این کار را مرتب تکرار کن...

 

دانشجوی کامپیوتر : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... اگر برگشت ، از دستور کپی - پیست استفاده کن و اگر نه بهتر است که دیلیت اش کنی

 

دانشجوی خوشبین : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن... نگران نباش بر می گردد

 

دانشجوی عجول : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... اگر در مدت زمانی معین بر نگشت فراموشش کن

 

دانشجوی فیزیک : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه یا اصطکاک بیشتر از انرژی بوده و یا زاویه برخورد میان دو شیءبازاویه صحیح هماهنگ نبوده است

 

دانشجوی حسابداری : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... اگر برگشت ، رسید انبار صادر کن و اگر نه ، برایش اعلامیه بدهکار بفرست

 

دانشجوی ریاضی : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل کرده و اگر نه در عدد صفر ضربش کن

 

 

دانشجوی زیست شناسی : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... او تکامل خواهدیافت

 

دانشجوی آمار : اگر کسی را دوست داری ، به حال خود رهایش کن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زیاد است و اگر نه احتمال ایجاد یک رابطه مجدد غیر ممکن است

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:35  توسط P.Z.F | 

 

گضنفر جان سلام!

 ما اینجا حالمان خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفرخان کفاش برایت مینویسد. بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تندتند بخواند،‌ آروم‌آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند وعقب نماند.

وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب‌کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادث خوانده بود که بیشتر اتفاقات توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق می‌افته.

 ما هم 10 کیلومتر اینورتراسباب‌کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد.

 

 آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست.پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.

 پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.

ببخشید معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت.

 دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن.این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره،‌ اون هم دوتیکه است. بهش گفتم خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی.

 

اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه‌اش دختره یا پسر. فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی!!

راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبر میکند نفس کم آورد و مرد!‌ شرمنده.

همین دیگه... خبر جدیدی نیست.

قربانت... مادرت.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:31  توسط P.Z.F | 

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:41  توسط P.Z.F | 
فقط دو چیز وجود دارد که نگرانش باشی:اینکه سالم هستی یا مریض شده ای.اگر سالم هستی دیگر چیزی نمانده که نگرانش باشی اما اگر مریض هستی دو چیز وجود دارد که نگرانش باشی: اینک بالاخره خوب می شوی یا میمیری.اگر خوب شدی که دیگر جایی برای نگرانی باقی نمانده اما اگربمیری دوچیز وجود دارد که نگرانش باشی: اینکه به بهشت بروی یا جهنم. اگر به بهشت می روی چیری برای نگرانی وجود ندارد ولی اگر به جهنم بروی انقدر مشغول احوال پرسی با دوستان قدیمی خواهی بود که وقتی برای نگرانی نداری. پس چرا نگرانی!

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 20:34  توسط P.Z.F | 
کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود رفت. همه خستگی روزش را بر سر قلک خالی کرد. پولهای خورد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج سد. با ذوق گفت: ببخشید آقا! یه کمربند می خواستم آخه...آخه فردا تولد پدرم هست.

ــ به به مبارک باشد چه جوری باشد؟ چرم یا معمولی؟ مشکی یا قهوه ای... پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت.

ــ فرقی ندارد فقط...فقط دردش کم باشه!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 20:17  توسط P.Z.F | 
میگن یک روز جبرئيل میره پیش خدا گلایه میکنه که:آخه خدا این چه وضعیه؟ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه ی باباشون!بجای لباس و ردای سفید همشون لباس های مارک دار و آنچنانی می پوشن!هیچکدومشون از بال هاشون استفاده نمیکنن میگن بدون بنز و بی ام و جایی نمیرن!اون بوق و کرنای من هم گم شده یکی از همین ها دوماه پیش قرض گرفتش و دیگه ازش خبری نشد!آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو کردم امروز تمیز می کنم فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه!من حتی دیدم بعضی هاشون کاسبی می کنن و هاله های بالا سرشون رو به بقیه می فروشن! خدا میگه:ای جبرئيل!ایرانیان هم مثل بقیه فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره این ها هم که گفتی خیلی بد نیست!برو یک زنگی به شیطان بزن تا بفهمی مشکل واقعی یعنی چی! جبرئيل زنگ میزنه به جناب شیطان دو سه بار میره پیغامگیر تا شیطان نفس نفس زنان جواب میده:جهنم بفرمایید؟ جبرئيل ميگه:آقا خیلی سرت شلوغه انگار! شیطان آهی میکشه و میگه:نگو که دلم خونه این ایرونی ها اشک منو در آوردن به خدا شب و روز برام نزاشتن!تا روم رو میکنم این طرف یه آتیشی دارن اون طرف به پا میکنن!تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود وآتیش بازی!...حالا هم که...ای داد!!!آقا نکن!جبرئيل جان من برم...اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 19:48  توسط P.Z.F | 
بچه ها لطفا خواهشا جون هر کی دوست دارین تو رو خدا التماس میکنم تمنا میکنم نظر بدین
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 17:31  توسط P.Z.F | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
salam,ma bache mahala az dubai hastim.we wish that you have a very good time in this blog.nazar bedin plzzzzzzzzzzzzz thanks

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM